حال‌نوشت -۲-  

روی سرامیک‌های مشکی و خاکستری خیابان راه می‌روم و به تو فکر می‌کنم؛ به این که این کلیشه‌ای‌ترین جمله‌ی ممکن برای شروع یک نوشته است که می‌تواند از سرم بگذرد. مغزم سفید است، سفید سفید. پرت می‌شوم به روزهای دبیرستان و زنگ‌های انشا و آن نوشته و یادداشت «معلم» و منی که در آسمان‌ها بودم و اویی که نمی‌دانم کجا بود و هنوز هم. خواب دیشب یادم می‌آید و حال صبح، که به قول دوستی اخم خاصی کرده بودم، بدتر از همیشه، که خنده‌ای کردم و گفتم خوب نخوابیدم

ادامه مطلب  

خاطرات من سنه 48  

مهرماه سنه1349 روزاول ورود به دبستان ، حوض پر ازآب وسط باغچه مدرسه خودنمایی میکردحیاط ابپاشی شده اجر های فرشی خیس وجاروب زده بوی نم کاهگل هوش از سرآدم می برد بچه ها یی. که کلاس. بالاتر بودندآشناتراز ما بودند. ما ها که روز اول بودپا تومدرسه گذاشته بودیم غریب بودیم وچشم گریان پجه های بودند که معلوم بود اولین روز هست که اصلاکفش پا کرده اند. همه مدرسه داشت مانند فیلمی. جلو جشم می‌گذشت اون خمره سفالی آب که روی چهارپایه چوبی قرارداشت ،دیوارهای کاهگ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1