انشا...♥  

ﺳﺮ ﮐﻼ‌ﺱ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ گفتم ﺍﻧﺸﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ .
“ﺍﮔﺮ ﻣﺪﯾﺮﻋﺎﻣﻞ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ؟"
ﻫﻤﻪ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ، ﺑﻪ ﺟﺰ ﯾﮑﻨﻔﺮ ﮐﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ
ﻭﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ.
ازش پرسیدم: ﭼﺮﺍ ﺗﻮ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﯽ؟
گفت: ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺗﺎ ﻣﻨشی بیاد تایپ کنه
ینی قوه تخیلش هلاکم کرده

ادامه مطلب  

529  

Libélulaپلی شد..چشماموبستم واشکامو پاک‌کردم وسعی کردم به
خواب پناه ببرم... درد میکرد همه جای این زندگی... 
حتی توی‌خواب هم لحظاتی از زندگیم پلی بک شد.. گریه کردناش
به خاطرسرطان داشتن‌مامان مرضیه.. و گریه‌کردن من.... 
خون بالا اوردن ساترا وحال بدش..و نابود شدن‌من... 
باسردرد بیدارشدم ازخواب.. با ی قیافه ای‌مریض گونه... 
داشتم به این فکرمیکردم‌که پام برسه مشهد،مامانم روانیم میکنه 
که هی‌برم پیش زن عموم اینا.. همونطور که هی‌میگف برو پیش مریم
و نمید

ادامه مطلب  

قسمت هشتم  

باراد هم به نشانه ی تاسف سری تکان داد و گوشه ی تخت نشست و به من که ایستاده بودم اشاره کرد و گفت : بفرمایید بشینید ، راحت باشید . 
تشکری کردم و روی همان صندلی قبل نشستم .
برنا: بهتر هست که بریم داخل اتاق و آن جا حرف بزنیم .
اراد سری تکان داد و از جا بلند شد . در اتاق باز بود و برنا مثل گوساله سرش را پایین انداخت و داخل شد اما باراد و کنار در ایستاد و با دست اشاره کرد اول من داخل شوم . من هم با حرکت سر تشکر کردم و وارد اتاق شدم و روی تخت نشستم . باراد هم بعد

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1